فک کنم دیگه این استراحت چند ساله که داره به یه تنبلی مفرط تبدیل میشه بس باشه.
باید مدل نوشتنمو عوض کنم.و واقعن بنویسم.
و همه ی کارای عقب مونده رو جلو بندازم و بتازم.
هرچی بیشتر بخوابی بیشتر خسته میشی خوابت میگیره.این یه اصلِ شیرازیه : انقد خوابیدم خسه شدم،برم یکم بخوابم.
باید ذهنمو بیشتر از اینا ورز بدم.
تا الان داشتم میخوندم و تماشا میکردم دیگرانو که اطلاعات جم کنم،سبک جم کنم،خودمو جم کنم.
حالا باید غیر خوندن خودمم دس ب کار شم.
الان که اینا رو مینویسم یه حس طلبکارانه نسبت ب خودم دارم.
فردا رو ک هیشکی ندیده ولی خدا کنه همینجور طلبکار بمونم که همه چی پیش بره دُرُسُّ و درمون.
بشم عین سقا که وقت سر خاروندن نداره.همونجورا  که انسیه دوس دارره.همونجورا ک خودم کیف میکنم.
+ شیرین اینجاس و شنیدن یه سری جملات بزرگونه(واقعن بزرگونه.مثلن: بنده ی خدا،فلان و اینا،زنده باشین و...) از یه صورت تپلیِ سه ساله واقعا دیوونه کنندس.ما به این موارد میگیم خاله بیچه! (در کتب،خاله تربچه،ننه ی تِلی،ننه ی چل کُرّه و عمه قزی هم روایت شده)
+ مثل یه بازی خیلی ساده
مهره ها رو مهره ی بعدی افتاده
- داماهی -
+ زندگی فقط صدسال اولش سخته.این صدسالو ب شوق بقیش میگذرونم.
+ ادم چیکار کنه خوابش نیاد؟

منبع : سادگانه |شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
برچسب ها :